جورج موجودی عظیم الجثه بود که پوشش سفید- نقره ای او شکوه خاصی به او می بخشید او چیزی کمتر از دو برابر جفتش وزن داشت البته وزن اضافی برای تحکیم فضای فرمانر وارانه ی او در اطرافش لازم بود جورج جانور پر ابهتی بود با بزرگی و متانتی خدشه ناپذیر با وجود این هیچگاه نمی توانست از امور زندگی خانواده کنار باشد او خطا ها آگاهی داشت و همیشه به فکر افراد بود و سرانجام پدری بود که تصویر رویایی آن در کتابهایی که درباره ی خوشبختی خانواده ی انسانی نگارش یافته مجسم شده است اما این تصویر به ندرت در میان انسانها ظاهر می شود خلاصه جورجو پدری بود که در معنای انسانی آن هر پسری را آرزوی داشتن چنین پدری است

ویژگیهای جفت جورج هم در خور یادآوری است او ماده ای بود کشیده اندام با پوششی تقریباً سفید یک دست و با طوق ضخیمی که در اطراف صورت و چشمان موربش داشت تصویر زن زیبا و بی پروایی را در خاطر انسان مجسم می کرد او با زیبایی احساسات تند خویی و گاه شیطان صفتی اش کمتر نشانه ای از مادر بر چهره داشت با این همه مادری بهتر از او نمی توانست وجود داشته باشد او را آنجلین می نامیدم بدون اینکه اینکه دلیلی برای این انتخاب در اعماق تاریک ضمیر نا خود آگاه خود پیدا کنم من به جورج احترام می گذاشتم و دوستش داشتم ولی عمیقاً شیفته ی آنجلین شده بودم و هنوز زندگی را به این امید می گذرانم که روزی زنی را با خصوصیات او پیدا کنم

 در سازمان خانوادگی این گرگها عنصری وجود داشت که در ابتدا مرا به شدت متحیر می کرد من در نخستین باز دیدم متوجه شدم که در لانه ی آنها سه گرگ بالغ وجود دارد و در مشاهدات روزهای نخستین نظری اجمالی به گرگ سوم داشتم که وجودش به گمانم غیر طبیعی می نمود زیرا به دنیای گرگها آشنایی کافی نداشتم اما آگاهی هایم درباره ی  حیوانات اهلی موید وجود یک جفت نر و ماده تعدادی توله بود و حضور گرگ سوم در آنجا به صورت معمایی جلوه می کرد

گرگ سوم هر چه بود برای خودش سمتی داشت اوکوچکتر از جورج بود و نیرومندی او را نداشت رنگ بدنش سفید مایل به خاکستری بود و بعد از اینکه نخستین بار به همراه توله ها دیدمش نامش را عمو آلبرت گذاشتم

ششمین روز از مشاهدات پی گیر من از گرگها طلوعی روشن و آفتابی داشت هنوز آفتاب به خوبی بالا نیامده بود که آنجلین و بچه ها از فرصت استفاده کردند و تپه ی کوچک شنی در نزدیک لانه شان رفتند در آنجا توله ها با چنان شدت و حرارتی بازی با مادرشان را آغاز کردند که بی تردید اگر هر زنی جای او بود دچار تشنج و عصبانیت می شد  توله ها هنگام بازی گرسنه به نظر می آمدند ولی چنین نبود شکم آنها تا گلویشن از ماهی پر بود با وجود این دو تا از بچه ها برای کندن دم آنجلین بیشترین تلاش را به کار می بردند و آن قدر با دم او ور رفتند که من تکه هایی از خز او را دیدم که در فضا به چرخش در آمدند دوتا یدیگر تلاش میکردند که گوشهای مادرشان را بکنند

آنجلین حدود یک ساعت این وضع را صبورانه تحمل کرد و بعد با کمی پریشان حالی سعی کرد که روی دمش بنشیند و سر ضربع دیده اش را میان دستهایش بپوشاند این تلاش بیهوده بود چرا که توله ها به دست و پایش حمله کردند و هر کدام یکی از پنجه های او را در دهان گرفتند از آن به بعد من شاهد منظره ای تماشایی بودم که در فرماندوای بی رحم بیابانها ناامیدانه سعی میکرد پنجه ها و دم خود را از دسترس توله هایش دور نگه دارد

سر انجام آنجلین تسلیم شد و در حالی که بیش از حد تحمل اذیتش کرده بودند با پرشهای بلند بچه ها را ترک کرد و به سوی تپه ی شنی بالای لانه دوید به دنبال او چهار توله با خشحالی شروع به دویدن کردند ولی قبل از اینکه بتوانند در روی تپه به مادرشان برسند او فریاد غریبی از گلو خارج کرد من تا این لحظه گمان می کردم که رابطه های ظریف متابل ویژه یانسانهاست و درموجودات دیگر وجود ندارد اما با مشاهده ی این وضع اساس باورهایم به کلی درهم ریخت هنوز مفهوم خاص آوای پرطنین آنجلین خوب دستگیرم نشده بود و تنها کیفیت صدا را درک کرده بودم و نسبت به گرگ احساس همدردی میکردم

من تنها نبودم زیرا که فقط چند ثانیه پس از فریاد آنجلین نحات دهنده ای به دادش  رسید و پیش از اینکه توله ها بتوانند به مادرشان برسند خود را رساند او کسی جز گرگ سوم نبود که در سوراخی در آن حوالی خوابیده بود و من اصلاً متوجه او نبودم تا اینکه مشاهده کردم سرش را به آرامی از سوراخ بیرون آورد بدن خود را تکانی داد و به آرامی به طرف توله ها که در حال رسیدن به تپه بودند دوید و راهشان را بست

من با شگفتی مشاهده کردم که گرگ چگونه با استفاده از شانه هایش اولین توله را مجبور کرد که از شیب تپه پایین بلغزد بعد از آن یكی از توله ها را به آرامی از پشت با دندان گرفت و در حالی که بقیه را مانند چوپان راهنمایی می کرد به سوی مکانی که بعداً متوجه شدم زمین بازی آنها ست کشانید

من نمی توانستم برای توصیف این کار عمو آلبرت واژه ای انسانی بیابم اما نتیجه ی آن کاملاً روشن بود(خوب بچه ها! اگر می خواهید بازی کنید حالا نوبت من است) این تنها چیزی بود که او می توانست بگوید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات()