نیمه های شب صدای عجیبی خوابش را به هم زد با شگفتی نیم خیز شد و نشست سکوت مطلق صحرا به او امکان می داد تا تشخیص بدهد که آوای زیر و بمی که یکنواخت تکرار میشد صدای تنفس حیوان خفته ای است

وحشت عمیقی به علت تاریکی محض سکوت و خیالات و تصورات میان خواب و بیداری قلبش را می فشرد و هنگامی که در اعماق تاریکی متوجه دو نقطه براق زرد رنگ شد به خوبی حس کرد که موهای تنش سیخ شده اند در آغاز فکر کرد که این دو نقطه براق زرد انعکاس نور مردمک چشم خودش است اما وقتی که چشمانش به تاریکی عادت کرد کم کم توانست آنچه را که در غار و در اطرافش بود تشخیص بدهد دانست که در دو قدمی محلی دراز کشیده که حیوانی بزرگ آرمیده است از خود پرسید شیر ببر یا سوسمار ؟...

نیمه های شب صدای عجیبی خوابش را به هم زد با شگفتی نیم خیز شد و نشست سکوت مطلق صحرا به او امکان می داد تا تشخیص بدهد که آوای زیر و بمی که یکنواخت تکرار میشد صدای تنفس حیوان خفته ای است

وحشت عمیقی به علت تاریکی محض سکوت و خیالات و تصورات میان خواب و بیداری قلبش را می فشرد و هنگامی که در اعماق تاریکی متوجه دو نقطه براق زرد رنگ شد به خوبی حس کرد که موهای تنش سیخ شده اند در آغاز فکر کرد که این دو نقطه براق زرد انعکاس نور مردمک چشم خودش است اما وقتی که چشمانش به تاریکی عادت کرد کم کم توانست آنچه را که در غار و در اطرافش بود تشخیص بدهد دانست که در دو قدمی محلی دراز کشیده که حیوانی بزرگ آرمیده است از خود پرسید شیر ببر یا سوسمار ؟...


لحظاتی بعد نور ماه که به افق نزدیک می شد به داخل غار تابید اینک در غار همه چیز از جمله پوست خال خال پلنگ به خوبی دیده می شد

شیر مصری با ابهتی کم نظیر همانند سگ بزرگی که بر در حرمسرایی به پاسبانی مشغول باشد چند لحظه یکبار چشمانش را باز میکرد و سپس می بست و صورتش به طرف مرد بود در همان چند دقیقه محدود هزار گونه فکر به مغز مرد فرانسوی خطور کرد اونخست اندیشید که یک گلوله به طرف حیوان شلیک کند و او را بکشد اما دید محلی که در آن قرار گرفته است آنقدر بزرگ نیست که بتواند با تفنگ تیر اندازه کند و اگر هم بدون دقت لازم تیری رها کند و درست به هدف نخورد آن وقت!... مرد فرانسوی از تجسم صحنه بعد از آن به خود لرزید و بدنش یخ کرد او در آن سکوت مرگبار به ضربان قلبش گوش میداد و از آن میترسید که صدای تپش قلبش حیوان خواب آلوده را کاملاً بیدار کند و این موقعیت را از او بگیرد که راجع به راه فرار فکر کند

او دوباره دستش را به خجر برد و پیش خود فکر کرد که با یک حمله ی سریع سر حیوان را از بدنش جدا کند اما وقتی به گردن قطور و موهایزبر و پرپشت حیوان نگاه کرد متوجه شد که با کوچکترین  اشنباهی در این کار مرگش حتمی است سرانجام چنین تشخیص داد که تا فرا رسیدن صبح صبر کند زیرا آثار صبحگاهی در خارج غار دیده میشد و چیزی به روشن شدن کامل هوا باقی نمانده بود 

اینک میتوانست پلنگ را به سادگی ببیند پوزه ی پلنگ خون آلود بود او فکر کرد (شام خوبی خورده است و هنگامی که از خواب بیدار شود خیلی گرسنه نخواهد بود ) اما او به این موضوع نیندیشید که ممکن است شام دیشب او یک انسان بوده باشد

پلنگ ماده بود پوست زیر شکم و پهلو هایش سفید و براق بود و دور پاهایش نیز تعداد زیادی خال کوچک و زیبا داشت که به النگو همانند بودند دم قطور و بلندش نسبت به پوست بدنش سفیدتر به نظر می رسید و حلقه های ظریف سیاه نوک دمش را زیباتر می نمایاند بقیه بدنش نیز مانند طلای پرداخت نشده ای زرد بود و خالهای انبوه سیاه رنگی داشت نقشی که پلنگ را از تمام گربه سانان دیگر مشخص  می سازد

این میزبان خطرناک و آرام همانند گربه ای که روی بالشتک نرمی آرمیده باشد خرخر می کرد پنجه های خون آلود و قدرتمندش را زیر پوزه ی بزرگش قرارا داده بود وهیچ حرکتی نمی کرد سبیلهای پر پشت بلند و سفیدش مانند تارهای نقره ای به طرفین پوزه اش امتداد یافته بود

وقتی خورشید پدیدار شد پلنگ ناگهان چشمانش را باز کرد و سپس دست و پایش را برای رفع خستگی با قدرت و نیرویی که آشکارا احساس میشد به اطراف دراز کرد آنگاه خمیازه ای کشید و دهانش چنان باز شد که دندانهای خطرناک و زبان نوک تیزش نمایلان شدند

 مرد فرانسوی در همان حال که کش و قوس رفتن لوندانه ی حیوان را تماشا میکرد اندیشید(چه مترسک با شکوهی)پلنگ بدون اینکه از جای خود برخیزد شروع به لیسیدن روی دستها و اطراف پوزه اش کرد و آنگاه سر و صورتش را با  ناز و کرشمه نوازش و آرایش کرد مرد که لحظه ای چشم از حرکات او برنمی داشت در خود اندکی شجاعت یافت وگفت (بسیار خوب آرایش خود را تمام کنید اکنون به همدیگر صبح به خیر خواهیم گفت)و در همان حال دسته ی دشنه اش را بین انگشتان خود فشرد اما پیش از آنکه حرکتی بکند پلنگ سرش را برگرداند و مستقیماً به چشمان او خیره شد

نگاه سرد حیوان خون را در رگهای سرباز منجمد کرد و تنش لرزید وقتی حیوان به سوی او پیش آمد قدرت هر نوع واکنشی از وی سلب شده بود

مرد فرانسوی همچون عاشقی به چشمهای حیوان نگاه کرد تا او را مهربان کند گذاشت که به او نزدیک شود آن وقت با حرکتی که هم ملایم و هم عاشقانه بود سر تا سر  بدنش را از سر تا دم با دست نوازش کرد و مهره های ستون فقراتش را به نرمی خاراند نوازشی که شایسته ی زیبا ترین زنان بود حیوان نیز دم خود را با رضایت خاطر تکان داد و نگاهش دوستانه و آرام شد و وقتی او برای سومین بار این نوازشهای خوش آیند را تکرار کرد پلنگ همچون گربه ای خانگی به هنگام خوش آمد و تشکر شروع به خرخر کرد با این تفاوت که این صدا از گلو وحنجره ای قدرتمند بیرون می آمد ومانند رعد در فضای غار می پیچید مرد فرانسوی که به اهمیت و اثر نوازشش پی برده بود این کار را ادامه داد ودامنه ی آن را تا پهلوهای حیوان نیز کشید و سر انجام  وقتی مطمئن شد که توانسته است درنده خویی دوست دمدمی مزاجش را که خوشبختانه غذای روز پیش او را تا حد اشباع سیر کرده بود تسکین دهد از جا بلند شد تا از غار خارج شود پلنگ نیز خود را کنار کشید و راه را باز کرد سرباز از غار بیرون آمد و از تپه ای که دهانه ی غار بر پهلوی آن قرار  داشت بالا رفت اما درست در همین لحظه پلنگ همچون پرنده ای که از روی شاخه ای به روی شاخه ی دیگر می پرد با چند خیز بلند خودش را به او رساند و در حالی که پشت خود را کثل گربه ی خانگی قوز کرده بود بدن عضلانیش را به پاهای مرد مالید و سپس با چشمانی که دیگر هیچ اثری از خونخواری در آنها مشاهده نمیشد نگاهی به مرد فرانسوی انداخت و نعره ای چنان بلند کشید که سرباز هرگز نشنیده بود مرد فرانسوی لبخند زنان با خود گفت ( باز هم نوازش) سرباز اکنون انقدر جرات یافته بود که حتی با گوشهای پلنگ هم بازی کند دستش را به پهلوهای پلنگ کشید و با تمام نیرویی که در انگشتانش  سراغ داشت سر او را خاراند

وقتی دید که هر حرکتش پلنگ را آرامتر می کند با نوک خنجر جمجمه ی پلنگ را ّه آرامی غلغلک داد و در یک لحظه به فکرش رسید که کار پلنگ را تمام کند اما سختی استخوان جمجمهی این حیوان که از زیر نوک خنجر احساس میشد او را از اجرای این نقشه منصرف کرد

سرباز اندام پلنگ را بر انداز کرد بلندیش در حدود یک متر و درازایی بدنش بدون دم پر قدرتی که همچون تازیانه تاب میخورد نزدیک ٩٠ ساتنی متر طول داشت از یک متر بیشتر بود سرش بسیار زیبا بزرگ و همچون سر یک شیر ماده بود در چهره و رفتار پلنگ بی رحمی یک ببر درنده با ظرافتهای هوس انگیز یک زن زیبا ی بلوند در هم آمیخته بود

پلنگ در این حال به ملکه ی بی رحم و خوشگذرانی همانند بود که پس از ارضای غریزه ی خشونت اکنون در انتظار معشوق به سر میبرد

سرباز اندیشید که برای دور شدن از پلنگ آزمایشی کند به آرامی از غار بیرون آمد پلنگ مزاحمش نشد اما با نگاهی سر شر از تمکین و دلدادگی او را با چشم دنبال کرد

سرباز به اطراف نگریست و نزدیک چشمه ی آب متوجه ی لاشه ی اسبش شد که پلنگ آن را تا آن آورده بود از لاشه ی اسب بیش از یک سوم باقی نمانده بود او پی برد که چرا پلنگ شب گذشته به او حمله نکرده است و میتوانست امیدوار باشد که باقی مانده ی لاشه ی اسبش به او امکان خواهد داد تا بقیه ی آن روز را نیز در امان بماند همچنین ایجاد روابط عاطفی با پلنگ بیشتر امیدوارش میکرد و میکوشید که تا پایان روز از شیوه ی نوازش پلنگ غفلت نکند

 مرد به سوی حیوان برگشت وهنگامی که دید پلنگ دم جنبان و مهربانانه به او نزدیک می شود نگرانیش به کلی از میان رفت و نزدیک پلنگ نشست وبا هم مشغول بازی شدند مرد سر و گوش پلنگ را می خاراند پشتش را نوازش میکرد او را روی زمین می غلتاند و با دست کشیدن به پهلوها و رانهای گرم و نرمش حیوان راخرسند میکرد و پلنگ او را کاملاً آزاد گذاشته بود تا هر کاری که دلش می خواهد بکند حتی وقتی مرد فرانسوی به نوازش کف دست پلنگ پرداخت حیوان پنجه های خود را تو کشید تا ناخونهای تیزش صدمه ای به او نزند

هنوز اندیشه ی کشتن این حیوان مرد را وسوسه میکرد که در یک لحظه ی مناسب دشنه اش را تا دسته در شکم او فرو کند اما هنگامی که به اندام ورزیده ی حیوان نگاه میکرد دچار تردید میشد که پلنگ پیش از کشته شدن او را خرد کند از این گذشته او نسبت به حیوانی که میتوانسست هر بلایی که بخواهد بر سرش بیاورد و با وجود این هیچ عمل غیر دوستانه ای از او سر نزده بود دین اخلاقی و نوعی محبت احساس میکرد چنانچه گویی در آن صحرای بی انتها برای خود دوستی پیدا کرده است پلنگ او را نا خودآگاه به یاد اولین معشوقه اش که او را کوچیکه مینامید می انداخت که دخترک بسیار حسودی بود و سرباز فرانسوی در تمام مدتی که رابطه ی عاشقانه با او داشت در این وحشت به سر میبرد که روزی دخترک تهدیدهای خود را عملی کند و او را با دشنه از پا در آورد مرد با دیدن این پلنگ و تشابهاتش با معشوقه ی سابقش به یاد خاطرات گذشته افتاد فکر کرد پلنگ را به همان نام معشوقه اش کوچیکه بنامد آن روز مرد فرانسوی به موقعیت خطرناک خود عادت کرده بود و حتی خطرناک بودن این وضع را بی خاطر هیجانی بودنش دوست داشت و از این پیشامد خرسند بود زیرا هنگامی که فریاد میزد (کوچیکه) پلنگ سرش را به سوی او برمی گرداند

هنگام غروب آفتاب کوچیکه چند بار ناله های خفیفی کرد مرد فرانسوی به خود گفت (چه مربیان خوبی داشته دعای پیش از خواب را یادش داداه اند) این شوخ مزاجی مرد به خاطر آن بود که می دید پلنگ آرام و رام است به پلنگ گفت(موبور کوچک بستر حاضر است اول تو بخواب زیبا من) ضمناً به فرار می اندیشید که بلافاصله پس از خوابیدن پلنگ از آنجا بگریزد

مرد بی صبرانه منتظر ساعت فرار بود و هنگامی که حس کرد آن لحظه فرا رسیده است از جا بر خاست و با تمام نیرویی که در خود سراغ داشت به سمت رود خانه ی نیل روانه شد اما هنوز بیش از یک کیلومتر راه نرفته بود که از پشت سر خود صدای گامهای سنگین و نعره های رعد آسای پلنگ را شنید

کرد فرانسوی ایستاد و به خود گفت( خیر از دست او خلاص نخواهم شد به نظرم او تا به حال با هیچ موجود نر دیگری تماس نداشته است و اینک مایل نیست که اولین عشق خود را به رایگان از دست بدهد) درست در همین لحظه مرد فرانسوی احساس کرد که شنهای زیر پایش تکان می خورد و در یک آن پی برد که در توده ای از شنهای بلعنده گرفتار شده است جایی که اگر کسی در آن بیفتد امیدی به نجاتش نیست بی اختیار از وحشت شروع به فریاد کشیدن کرد اما درست وقتی که تاسینه اش در شن فرو رفته بود پلنگ با یک خیز خود را به او رساند و با فکهای پر قدرتش یقه ی اونیفورم او را گرفت و او را از میان شنها بیرون کشید و به گوشه ای برد نجات بدین گونه به معجزه ای شباهت داشت

 مرد در حالی که هنوز زمین افتاده بود گفت(کوچیکه ی عزیزم ما تا آخرین لحظه ی زندگی دوستان وفاداری برای یکدیگر خواهیم بود) و با پلنگ به سوی غار برگشت

از آن لحظه به بعد صحرا دیگر برای سرباز فرانسوی غیر مسکونی به نظر نمیرسید زیرا اینک موجودی بود که می توانست با او صحبت کند موجودی که به نظر او خوب و مهربان بود

مام این علاقه باور نکردنی برای خودش معمایی بود سرانجام او عشقی شور انگیز نسبت به این پلنگ در خود احساس کرد و همچنین دریافت که او برای پلنگ موجودی محترم و دوست داشتنی است مرد بیشتر اوقات استراحت میکرد و همچون عنکبوتی که در میان تار و پودش گرفتار شده باشد در این اندیشه بود که از نخستین فرصت ممکن برای خلاصی از آنجا استفاده کند به همین منظور با شاخه های نخل و پیراهنش پرچمی به نشانه ی استمداد از رهگذری که احتمالاً از آنجا خواهد گذشت درست کرد و بر فراز درخت نخل آویخت در این مدت او بیشتر به پلنگ می پرداخت و کم کم با زبان پلنگ که هر صدایش برای منظور معینی بود اشنا می شد و همچنین از نگاه های گوناگون پلنگ حالات مختلف او را در می یافت او خالهای روی پوست زرد حیوان را بررسی میکرد و پلنگ بدون اینکه عصصبانی یا ناراحت شود به او اجازه می داد تا دمش رت در دست بگیرد و حلقه هایش را همچون النگو در آفتاب میدرخشید بشمارد مرد از تماشای رفتار پر کرشمه ی حیوان و همچنین از لمس کردن پهلوها و شکم سفید و نرم و دست کشیدن به جمجمه ی بزرگش احساس غرور و لذت میکرد اما لذت مرد وقتی به اوج میرسید که با پلنگ بازی میکرد حرکات چابک نرم و همچنین دست و رو شستن و آرایشی که پلنگ بازبانش انجام می داد برای او شگفتی و تازگی فراوانی داشت

در حرکات و رفتار موزون پلنگ ظرافت و شادابی جوانی جلوه گر بود سپیدی رانها و پهلوهایش با زمینه ی بور بدنش هماهنگی زیبایی به وجود آورده بود که در زیر آفتاب تند صحرا همچون درخشش طلای گداخته ای چشم را می زد

اکنون سرباز و پلنگ عاشقانه به هم نگاه می کردند و احساس غرور مرد زمانی به اوج خود میرسید که موهای سر پلنگ را نوازش می کرد در این حالت ابتدا برقی در چشم پلنگ می درخشید و سپس چشمانش را میبست و در لذت غرق می شد و مرد به خود می گفت (چه خونگرم است این ملکه ی صحرا که درخشندگی سپیدی تنهایی و سوزندگی ریگهای سرزمین را در خود دارد)

اینک پایان ماجرا را از زبان خود سرباز فرانسوی بشنویم

(می دانید ماجرای ما مثل هر ماجرای عاشقانه ی دیگری به علت یک سوءتفاهم بی جا به پایان رسید به علتی که توجیه روشنی برایش ندارم در روابط ما مثل هر عاشق و معشوقی همیشه نوعی دل نگرانی وجود داشت همیشه بدگمانی بین ما احساس می شد احساسی که میان دو دل داده بی هیچ دلیل منطقی وجود دارد احساسی که زاییده ی عشقی شدید است نمی دانم که آیا او را آزرده بودم یا نه اما روزی در هنگام بازی ناگهان با قیافه ای جدی به سئیم آمد و ران مرا در بین دندانهایش گرفت هیچ فشاری وارد نکرد اما من پنداشتم که قصد جانم را دارد دشنه ام را ازز کمرم بیرون کشیدم و در گلویش فرو بردم او به یک پهلو غلتید و نعره ی دلخراشی بر آورد که قلبم را فشرد می دیدم که دارد می میرد اما نگاهش دشمنانه نبود در آن لحظه حاضر بودم همه ی دنیا و حتی مدال نگرفته ی خودم را بدهم و مانع از مردن او بشوم چنان بودم که گویی انسانی را کشته ام و وقتی سربازان پیراهن مرا دیدند و به کمکم آمدند بر سر نعش پلنگ خود می گریستم)

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات()