تبلیغات
my animal=>bandit - مطالب داستانهای حیوانات

توصیف زندگی از زبان یک حیوان

زندگی ما بدبختی و بیچارگی و بردگی و بیگاری است و پایان کوتاهی دارد. ما دنیا می آییم به ما قدری غذا می دهند تا مختصر جان در بدن داشته باشیم و بعضی از ما که قادرند و قدرتی دارند مجبورند تا آخرین نیروی بدنشان کار کنند و زمانی که دیگر مفید نباشیم و بهره ندهیم به طرز وحشتناکی از بین می رویم. هیچ حیوانی در اینجا معنی و مفهوم شادی را نمی داند و یا راحتی را پس از سال ها در نمی یابد. هیچ حیوانی در اینجا آزاد نیست. زندگی ما حیوان ها تمامی غم است و بردگی و این حقیقت است.

اما آیا این قسمت و طبیعت و هدف زندگیست؟آیا این دلیل آن است که زمین ما آنقدر بیچاره و درمانده شده که نمی تواند زندگی مطبوع و لذت بخشی را به ساکنان آن ارزانی دارد؟

نه رفقا. نه و هزاران بار نه.

.......چرا ما باید به این وضعیت فلاکت و بدبختی ادامه دهیم؟برای اینکه تقریباً و یا دقیقاً تمام بهره و ثمره و تولیدات ما به دست نوع بشر از ما ربوده می شود.

......انسان تنها دشمن حقیقی ماست.

بر گرفته از کتاب قلعه حیوانات

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات() 

آیا می دانید؟

1)خر گوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون چرخیدن پشت سر خود را می بینند


2)توانایی بویایی سگ 100 میلیون برابر انسان است


3)دلفین ها باهوش ترین حیوانات هستند


4)تنها پستانداری که پرواز می کند خفاش است


5)لاک پشت ها از طریق لاک خود نفس میکشند


6)سوسری ها(که به غلط سوسک اشپزخانه نامیده می شوند)نزدیک ترین خیشاوندان مانتیس ها هستند


7)دید ببر در شب شش برابر بهتر از انسان است
 

8)زنبورها می توانند اشعه فرابنفش را ببینند


9)سنجاقک می تواند با سرعت 40 کیلومتر در ساعت پرواز کند






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات() 

ماجرای خر و زنبورها

در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند.

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.

از قضا، گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند.

زنبور به کندویشان پناه می برد.

با صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید :

« زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید:

« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید:

« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»

ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید:

« می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است»
این داستانه ها شما جدی نگیرید چون هم خر حیوان باهوشیه هم زنبور بعد از نیش زدن خودش قربانی میشه و میمیره

نوشته شده در تاریخ شنبه 5 شهریور 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات() 

عشق در صحرا

نیمه های شب صدای عجیبی خوابش را به هم زد با شگفتی نیم خیز شد و نشست سکوت مطلق صحرا به او امکان می داد تا تشخیص بدهد که آوای زیر و بمی که یکنواخت تکرار میشد صدای تنفس حیوان خفته ای است

وحشت عمیقی به علت تاریکی محض سکوت و خیالات و تصورات میان خواب و بیداری قلبش را می فشرد و هنگامی که در اعماق تاریکی متوجه دو نقطه براق زرد رنگ شد به خوبی حس کرد که موهای تنش سیخ شده اند در آغاز فکر کرد که این دو نقطه براق زرد انعکاس نور مردمک چشم خودش است اما وقتی که چشمانش به تاریکی عادت کرد کم کم توانست آنچه را که در غار و در اطرافش بود تشخیص بدهد دانست که در دو قدمی محلی دراز کشیده که حیوانی بزرگ آرمیده است از خود پرسید شیر ببر یا سوسمار ؟...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات() 

از گرگ شکوه مکن

جورج موجودی عظیم الجثه بود که پوشش سفید- نقره ای او شکوه خاصی به او می بخشید او چیزی کمتر از دو برابر جفتش وزن داشت البته وزن اضافی برای تحکیم فضای فرمانر وارانه ی او در اطرافش لازم بود جورج جانور پر ابهتی بود با بزرگی و متانتی خدشه ناپذیر با وجود این هیچگاه نمی توانست از امور زندگی خانواده کنار باشد او خطا ها آگاهی داشت و همیشه به فکر افراد بود و سرانجام پدری بود که تصویر رویایی آن در کتابهایی که درباره ی خوشبختی خانواده ی انسانی نگارش یافته مجسم شده است اما این تصویر به ندرت در میان انسانها ظاهر می شود خلاصه جورجو پدری بود که در معنای انسانی آن هر پسری را آرزوی داشتن چنین پدری است

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390    | توسط: farzad    | طبقه بندی: داستانهای حیوانات،     |
نظرات()